ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

ترنم 19 ماهه گل مامان

 سلام عشقم خیلی خیلی خیلی معذرت می خوام که نمیرسم به وبت بیام و برات مطلب بنویسم . خوب تا بیدار نشدی سریع برم سر اصل مطلب می خوام امروز از دایره لغاتت برات بنویسم   سایی   یعنی  ساری (متاسفم) مِ یی    یعنی   مرسی مامان هون یعنی  مامان جون بابا هون     یعنی بابا جون پی اَ هون  یعنی  پدر جون عمو اَنی یعنی   عمو امیر ساآآآ  یعنی  سارا تاب تاب باسی اگه من و رو هم تا همین جا می خونی مَوس و نوز و آیبرو رو هم به زیبایی میگی چش چش اَبَرو رو هم می خونی و سعی می کنی که بکشی این شده که به مداد و خودکار هم می گی ا...
10 اسفند 1391

ترنم 18 ماهه ما

سلام به فرشته کوچولوی زندگیم .مامانی و باید حتما ببخشید که اینقدر دیر به دیر می یاد ترنم کوچولوی من الان شما ١٩ ماهه هستی ولی از اونجایی که دیر اومدم می خوام از کارهای ١٨ ماهگیت بران بنویسم اول از اینکه شما کاملا متوجه صحبت ها میشی چه انگلیسی و چه فارسی و کارهایی رو که ازت می خواهیم انجام میدی.
7 بهمن 1391

واکسن 18 ماهگی

سلام سلام سلام ترنمی بیدار شد می یام زودی بقیه اش رو می نویسم دوباره سلام . بهتره اول تا ترنم نیومده چند تا عکس بگذارم ترنمی دیروز بعد از دو هفته تاخیر به علت مریضی و گوش درد و یک هفته هم بعلت نبود واکسن 18 ماهگی , واکسنش رو زد و الان هم ÷اهای نازنینش درد می کنه و پاشنه پاش و بالا می گیره و راه میره . توی این مدت ترنمی خیلی مریض بود و ما تقریبا همه ش تو مسیر دکتر بودیم البته نظرشون روی آلرژی و سرما خوردگی . و دوتا مهمون عزیز هم داشتیم بابا جون و پدر جون که ترنمی کلی باهاشون خوشحال بوده . سعی میکنم از این به بعد حداقل هفته ای یک بار بام.از همه دوستای خوبم که نگران غیبتمون بودن صمیمانه تشکر می کنم و منمون کخ هس...
9 دی 1391

ترنم 17 ماهه ما

سلام عشقم  این روزها دوتا تا مهمون عزیز  هم داشتیم , بابا جون , پدرجون . می خوام خیلی خلاصه از این چند روز برات بنویسم   عشقم شما خیلی بزرگتر و فهمیده تر شدی دیگه تقریبا سعی می کنی همه کلمات رو تکرار کنی .کاملا متوجه تمام صحبت های ما میشی و عکس العمل نشون میدی .این روزها همه اش مریض بودی متاسفانه یک گوش درد بد داشتی که حدود ٢٥ روز حسابی ما رو دچار مشکل کرده بود و کلا بیمارستان رو رو سفید کرده بودیم از بس اونجا بودیم , ولی خدا رو شکر که الان حالت خیلی بهتره . بابا چند روزی کیش نبودن و درست همون موقع گوش درد شما شروع شد , خیلی شب سختی بود من و شما در طول شب چند بار رفتیم بیمارستان تا اینکه ساعت ٥ صبح ع...
11 آذر 1391

خاطرات این روزها

سلام عشقم .ببخشید که دیر به دیر می یام راستش این روزها خیلی سرمون شلوغ بوده. شما داری مهد میری و فکر کنم که راضی هم هستی , یکی دو روز اول یک کمی نق زدی که بلا فاصله من اومدم پیشت و با هم بازی کردیم , نخواستم از مهد زده بشی . خدا رو هزار بار شکر که از پرسنل مهد هم خیلی راضیم و خیلی دلسوزانه مراقب بچه ها هستن . من هم از فردا شروع به کار میکنم و این چند روز هم دنبال مقدماتش بودم از سوءپیشینه گرفته تا طب صنعتی و.......... خیلی دوستت دارم و هر روز هم دارم عاشق تر میشم .دیگه رسما داری سعی می کنی صحبت کنی دیروز گفتی آب من هم رفتم بطری آبت رو بیارم که به کانتر اشاره کردی و گفتی آب اینجا وقتی نگاه کردم دیدم منظورت چایی منه, کلی ذوق کردم که شم...
8 آبان 1391

درد و دل مامی

سلام به دخترم , قشنگ تر از پریا سلام عشقم الان مثل فرشته ها بعد از کلی بازی و خنده خوابیدی و باز هم من موندم و دل بی تابم , هی چکار کنم ها داره مثل خوره تمام جونم رو میخوره.فقط دلم می خوات از ته دل گریه کنم ,خدایا تو باید کمکم کنی از طرفی یک موقعیت کاری خوب دارم که اگه رد کنم ممکنه دیگه هیچوقت سراغم نیاد و از طرف دیگه قبولش یعنی جدایی نیم روزه از فرشته ایی که خدا بهم هدیه داده.ترنمم ای کاش میدونستم کار درست چی ,دو روزی با هم رفتیم مهد و تازه اونجا دیدم که چقدر به من وابسته شدی و همه اش مراقب بودی که ذره ای ازت دور نشم و حالا من موندم و یک دنیا چه کنم , از همین الام دلم برات تنگ شده وااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا کمکم کن یک راه...
28 مهر 1391

ترنم رفته مهد هورااااااااااااااا +عکس

سلام به عشق و امید زندگیم مامی شما مهد رفتی ...... دختر قشنگم اجازه بده از کمی قبل تر برات بنویسم .از اینکه این روزها کلی شیرین و شیطون شدی .دیگه برای بابایی کلی دلتنگی میکنی و تا بابایی می یان کلی خودت و لوس می کنی و دل بابایی رو میبری .چند باری تو این هفته رفتیم ساحل و شما ماسه بازی و آب بازی کردی و دفعه آخر هم که رفتیم شما لباس هاتون رو بدون اینکه من متوجه بشم از کیفم در آورده بودی و وقتی خودت و تو دریا خیس کردی تازه دیدم که لباس نداری و این شد که لباس امیر علی که همراه ما اومده بودند رو تنت کردیم , کلی با مزه شده بودی عشقم خبر خیلی خیلی خوب دیگه اینکه شما با بابایی ٢ بار رفتی حمام و دیگه نترسیدی و حتی نمی خواستی بیایی بیرون که م...
25 مهر 1391

عکس های ترنمی

سلام به عشقم ترنممممممممممممم...... ترنم در حال رقصیدن همچنان در حال رقص عشق بازی ترنمی با تایگر که حسابی دوستش داره :)) ترنم در حال تعجب کردن !!!!!!!!!!!  وقتی پرسیدم بابا کوووو طرح نهایی عکس های ترنم روی دیوار   عاشقتم کوچولووووووووووووو ...
12 مهر 1391

ترنم شب زنده دار مامان......+عکس

ترنم جون خوشحال و سر حال در ساعت ٥ صبح که بیدار شده و اصلا هم خوابش نمی یاد !!!!!!!     ترنم جون خوشحال و سر حال در ساعت ٥ صبح که بیدار شده و اصلا هم خوابش نمی یاد !!!!!!! بیچاره من و حتی برای هشیار کردن مامیش دالی هم میکنه این هم ترنم جون در حال تلاش برای پوشیدن کفش چند روزی هست که ترنمی شب ساعت ١٢ می خوابی و ٥ صبح هم بیداری وای که دارم از بی خوابی میمیرم چون وقتی روزها هم می خوابی من دیگه نمی تونم بخوابم با این وجود عاشقتم عشقم وبا تمام وجود در خدمتتم.بوس بوس بوس از یک مامان کاملا خسته. ...
12 مهر 1391

ترنم این روزهای ما + عکس

سلام  به عشقم و همه دوستای گلمون ترنمی ببخشید مامی دیر به دیر می یام آخه خیلی شما وقتم و پر کردی و اصلا وقتی برای وب نویسی برام نگذاشتی ;)) ولی الان که خوابیدی می خوام تند تند از احوالات این روزها برات بنویسم   سری قبل کلی از کارهات رو یادم رفته بود که وقتی یکی یکی انجام میدادی یادم می افتاد که این از قلم افتاده آخه اینقدر ناقلا شدی و کارهای بامزه میکنی که هر چی بنویسم باز هام کلیش از قلم افتاده مثلا یاد گرفتی با صدای بلند هی راه بری و صدا بزنی بـــــــابا و بابایی هم مرتب بگن جونم و به همین ترتیب مـــــــــــــــــــاما و بنده بگم جان ماما و حتی بابایی و مامی رو هم هر از چند گاهی که خودت و لوس میکنی میگی. وقتی بابا میپرسن...
11 مهر 1391